فخر الدين الرازي - السهروردي - الأبهري - ذوالفضائل الاخسيكتي وآخرين ( مترجم : سبزوارى )

97

چهارده رساله ( فارسى )

يا كهيعص يا من هو يا لا إله الا هو يا عاليا على الدهر و المكان يا غنيا عن الحدوث و الامكان افض على ذلك الضعيف سحاب الرحمة و الرضوان و الكرامة و الغفران انك انت الملك الديان حاصل چشمى دارم گريان و دلى بريان و راضى برضاى « 1 » خداى جهان و الصلاة على خير خلقه محمّد و آله اجمعين . چو شمعم از غمت سوزان و اشك از ديده ميريزم * بروزم مرده از هجران و شبها زنده ميدارم پيش ازين داشتم دل و صبرى * در فراقت نه صبر ماند و نه دل ما را ز تو چشم بد ايام جدا كرد * چشم بد ايام چه‌گويم كه چها كرد رنجورى تن شفاى عقل است در آن * در كاهش جسم توست افزونى جان چون دانستى كه زندگى در مرك است * مردانه بمير و خويشتن را برهان بنگر كه چگونه غصّه بگداخت مرا * كآمد اجل و بديد و نشناخت مرا آمد ملك الموت و دل سوخته ديد * جان نستد و رحم كرد و بنواخت مرا دردا كه فراق ناتوان ساخت مرا * در بستر ناتوانى انداخت مرا از ضعف چنان شدم كه بر بالينم * صد بار اجل آمد و نشناخت مرا

--> ( 1 ) - در تواريخ آمده است كه چون اسكندر ذو القرنين را فرمان رسيد نامه‌اى بمادر خود نوشت و از او خواهش كرد كه مجلسى مجلل ترتيب دهد و مهمانى كند كه شايسته مقام او بود ولى شرط حضور و پذيرايى در اين محفل با شكوه اين ستكه كسانى سر اين سفره بنشينند و از اين غذا تناول كنند كه در دوره عمر مصيبت نديده و بداغ فراق دوستى و عزيزى مبتلى نشده باشند مادر اسكندر بر حسب وصيّت تشكيل مجلس داد و مقدمات كار از هر حيث فراهم شد كارتهاى دعوت باركان دولت و اعيان مملكت فرستاد ولى يكتن حاضر نشد و همه از پذيرفتن آن خوددارى كردند زيرا كسى نبود كه گرفتار مصيبت نشده باشد آنگاه دانست كه مقصود فرزند وى تسليت او بوده است .